سریع لباساشون رو عوض کردن و مشغول بازی شدن
روی تختشون بالا پائین میپریدن و میگفتن ما مرد عنکبوتی هستیم، میتونیم تار بزنیم!
یه لحظه دیدم ساکت شدن
یهو دیدم امین با گریه و ترس میگه:مامان پام چی شده؟؟؟
تا نگاه به پاش کردم مُـــردمـ ...
خیلی وحشتناک قسمت رویه ی پاش شکاف خورده بود
روی پای چپش به آهن تخت بالایی(تختشون دو طبقه اس) گرفته بود و پاره شده بود
امین که از ترس و درد داشت غش میکرد
متین هم با دیدن پای داداشش خیلی ترسیده بود و میلرزید
منم که تا حدّ مرگ ترسیده بودم ولی نمیخواستم بذارم پسرآ متوجه ترسم بشن
نهایت تلاشمو کردم که به خودم مسلط باشم
چند تا دستمال روی پای امین گذاشتم و دو لبه ی بریدگی رو بهم نزدیک کردم
پاشو محکم با یه روسری بستم و چون بابایی نبود ناچارا به دایی زنگ زدم
متین رو فرستادم خونه ی مامانم و بهش قول دادم زود برگردیم
دایی خیلی زود خودشو رسوند و با هم امین رو رسوندیم بیمارستان
خدا رو شکر عصب پاش آسیبی ندیده بود
برای خدا نوشت:خدا جونم خیلی ازت ممنونم، امشب خیلی خوب به دادمون رسیدی، ممنون که به پسرم رحم کردی، ممنون که تنهامون نذاشتی، ممنون بخاطر تموم مهربونیات، خدایا بی حدّ و اندازه شکرت